تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



وقتى اميرالمومنين على عليه‏السلام را با آن طرز فجيع و دلسوزانه براى بيعت

اجبارى با خليفه غاصب ابوبكر به مسجد مى‏بردند و آن بى‏احترامى‏ها را نسبت به

 حضرت روا داشتند، اميرالمؤمنين عليه‏السلام در تمامى مدت نگاهش را به در

دوخته بود و كلامش را طول مى‏داد، گويا منتظر است، تا شايد زهرايش از در رسد

و او را از چنگال آنان برهاند.

زهراى (س) زخمى، زهراى خسته و تن به تاول نشسته همين كه از فرياد بچه‏ها و

اشکهاى زينب و ام‏كلثوم كه به صورتش مى‏ريخت براى لحظه‏اى به هوش آمد،

بلافاصله پرسيد «اين على؟» فضه على كجاست؟ و تا شنيد كه او را به مسجد بردند

تاب نياورد. گرچه توان ايستادنش نبود اما على را هم نمى‏توانست در چنگال دشمن

تنها بگذارد. بى‏درنگ به طرف مسجد دويد! نمى‏دانم كدام توان او را اينگونه برپا نگه

داشته بود؟ همه فكرش على (ع) بود، در دلش هم درد خودش نبود، درد على (ع) بود،

او خوب مى‏دانست كه اگر دير برسد چه بسا ديگر هرگز امامش، على عليه‏السلام را

نبيند. در راه نمى‏دانم چند بار اما بارها از سر درد نشست! فضه و زنان بنى‏هاشم

گردش را گرفته بودند. ناگهان تمامى نگاه‏ها به در دوخته شد. هان زهرا (س) آمد و

چه به موقع، با پيراهن رسول (ص) بر سر، و دست حسنين در دست، اما با بالى

شكسته و چشمى پراشك. فاطمه زهرا سلام‏اللَّه‏عليها، چندين بار صيحه زد درد

توانش را برده بود، گريه امانش نمى‏داد. همه چشمها به اشك نشست، صداى هق

هق گريه مسجد را برداشت، همه بر معصوميت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه و مظلوميت على

عليه‏السلام مى‏گريستند. در و ديوار هم مى‏گريست ناگهان طنينى خدايى در فضاى

مسجد پيچيد گويا پيامبر است كه سخن مى‏گويد:

«خلو عن ابن عمى فوالذى بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لاشترن شعرى و

لاضعن قميص رسول‏اللَّه على راسى و لاصرخن الى اللَّه تبارك و تعالى فما ناقه صالح

باكرم على اليه منى و لا الفصيل باكرم على اللَّه من ولدى».

رها كنيد پسر عمويم را، قسم به خدايى كه محمد را به حق فرستاد اگر

دست از وى (اميرالمؤمنين عليه‏السلام) برنداريد سر خود برهنه كرده و

پيراهن رسول خدا را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد برخواهم آورد و

همه‏تان را نفرين مى‏كنم. به خدا نه من از ناقه‏ى صالح كم‏ارج‏تريم و نه

كودكانم از بچه‏ى او كم‏قدرتر.

 

+نوشته شده درجمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:57 توسط نسیم |