تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



و آب بود و...

... و آب بود و پيش از آفتاب و آب بود

که آدمي نبود، يا که بود و خواب بود

فرشته هم نبود، يا که بود و پر نداشت

و نام دوست حرف اول کتاب بود

شراب بود و نور بود و بارش شهود

و تاک خود نبود و نشئه شراب بود

و سيب سرخ بود و زعفران، زمين رسيد

که بهترين مکان و حسن انتخاب بود

و گل چه حرف کوچکي است‌، پاکي تو را

که با تو اشک چشم خار هم گلاب بود

و آسمان که حوض کاشي قشنگ توست

و چشمه‌اي به ارتفاع آفتاب بود

و قاب خالي از پرنده، آسمان شب

به شوق تو ستاره‌زار ماهتاب بود

بنا شد آدمي بنا شود براي تو

چرا‌که نام روشن تو فتح باب بود

پ‍َر فرشته سنگ شد، که سجده‌ات نکرد

چرا‌که جايگاهش آتش مذاب بود

... و آب بود و نام تو برآن نوشته بود

و آب بي‌تو آب نه‌، فقط سراب بود

بيژن ارژن

 

 موج موج تغزل

قايق بخر به آب بينداز و دور شو

پلكي تكان تكان بده با ناز و دور شو

تا صخره‌‌هاي ساحلي از شرم بشكنند

دستي بكش به پرده آواز و دور شو

شايد نسيم از تو خبر آورد به شهر

بگذار پلك پنجره را باز و دور شو

بار تو هر چقدر سبك‌تر، رهاتري

شعري بگو نهايت ايجاز و دور شو

آنجا جزيره‌اي‌ست پر از ميوه مي‌شوي

غرق شكوفه باش از آغاز و دور شو

واكن دهن! هواي جهان تازه‌ات شود

مثل درخت‌هاي زبان‌باز و دور شو

پارو به رقص آمده از هرم دستهات

با آن تهيه كن پر پرواز و دور شو

بندر به موج موج تغزل نيازمند

فالي بزن به خواجه شيراز و دور شو

«در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست»

قايق بخر! به آب بينداز و دور شو

عباس سودايي

+نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:41 توسط نسیم |