تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



روزها چه مهربان لبخند می زنند و چه با ناز می گذرند، گویی فخر می فروشند

 چه خجسته و مبارک اند به نام یوسف! به نام یوسف زهرا

این روزها با هر تنفس می توان عشق را به ذرات وجود بخشید و روح را پرواز داد

 این روزها چه مبارک اند به نام پدری به وسعت زمان!

 

 ای مهر، ای پدر مهربان!

ای عشق، ای پدر عشق!

ای ماه، ای پدر مثل ماه!

تو را دوست دارم به خاطر همه خوبیها. به خاطر همه خوبیها که از جانب توست

تو را دوست دارم به خاطر همه مهربانی ها که از خورشید وجود تو بر قلبها می تابد

ای بزرگ! ای عزیز!

 تو از هر دوستی دوست داشتنی تر هستی،

از هر زیبایی زیباتر. از هر مادری مهربانتر. از هر پدری دلسوزتر

تو پدر عشقی و از هر عشق بالاتر و برتری

 

 ای بزرگ! ای پدر!

 می دانم که خواستن از سر نیاز است و من در اوج نیاز. مثل همه انسانها عاشقم و خواستار. خواستار همه خوبیها، همه عشق ها و همه زیباییها

همه این نیازها که در انسان اوج می گیرد خبر از رازی می دهد که از گذشته نشأت گرفته است

گذشته ای که در اوج نعمت بوده ، در اوج لذت، در اوج تمتع از ذات خوبیها و منشاء عشق ها و زیباییها

گذشته ای که طعم هم جواری با اله را چشیده ایم

همه این نیازها از سر آن راز است آن طعمی که هنوز در گوشه هایی از عمق روح باقی مانده

 

 و تو ای مهربان!

در این دنیای پر از نیاز، مثل آن راز ناشناخته ای. مثل یک عشق گمشده! مثل آن خورشید در آسمان رویایی که روزگاری بر ما تابید

 

 ای مولا! ای سرور!

تو خورشید زمانی و صاحب زمین. تو نوری که همه دنیا از تو روشن است تمام جهان از هوای تو نفس می کشد

تمام زمین از گام های تو پابرجاست. خورشید به خاطر تو می تابد. فضا از نسیم وجود تو در نظم است

همه چیز از وجود تو پابرجاست. تو راز حیاتی و سِر خلقت!

 

ای تمام عشق!

تمام نیازها در طلب توست ، چه بدانیم و چه ندانیم ،چه بخواهیم و چه نخواهیم

 کلمات از زیبایی تو در هلاک اند و در وصف تو عاجز

ولی شعله عشق در دل فروزان و زمزمه عشق بر لب ماندگار :

تو ای عشق و ای تمام وجودم    تو بود و نبودم     فدای رخ تو همه عالم .......
 
 
+نوشته شده دریکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:26 توسط نسیم |

رمز محبت را هنوز كسى كشف نكرده است، يعنى نمى توان آن را فرموله كرد و

گفت اگر چنين شد چنان مى شود و اگر چنان شد چنين مى شود، ولى البته رمزى

دارد. چيزى در محبوب هست كه براى محب از نظر زيبايى خيره كننده است و او را

به سوى خود مى كشد. جاذبه و محبت در درجات بالا«عشق »ناميده مى شود.

على محبوب دلها و معشوق انسانهاست، چرا؟و در چه جهت؟ فوق العادگى على

در چيست كه عشقها را بر انگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات

 جاودانى گرفته است و براى هميشه زنده است؟

چرا دلها همه خود را با او آشنا مى بينند و اصلاً او را مرده احساس نمى كنند بلكه

زنده مى يابند؟

مسلماً ملاك دوستى او جسم او نيست، زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما

آن را احساس نكرده ايم و باز محبت على از نوع قهرمان دوستى كه در همه ملتها

وجود دارد، نيست. هم اشتباه است كه بگوييم محبت على از راه محبت فضيلتهاى

 اخلاقى و انسانى است و حب على حب انسانيت است. درست است على مظهر

 انسان كامل بود و درست است كه انسان نمونه هاى عالى انسانيت را دوست

مى دارد اما اگر على همه اين فضايل انسانى را كه داشت، مى داشت: آن حكمت

 و آن علم، آن فداكاريها و از خود گذشتگى ها، آن تواضع و فروتنى، آن ادب، آن

مهربانى و عطوفت، آن ضعيف[نوازى]، آن عدالت، آن آزادگى و آزاديخواهى، آن

احترام به انسان، آن ايثار، آن شجاعت، آن مروت و مردانگى نسبت به دشمن و

 به قول مولوى:

در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى؟

آن سخا و جود و كرم و... اگر على همه اينها را كه داشت، مى داشت اما رنگ الهى

 نمى داشت، مسلماً اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبت خيز است نبود.

على از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در

اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگى دارد و چون على را آيت بزرگ حق و

مظهر صفات حق مى يابند به او عشق مى ورزند. در حقيقت پشتوانه عشق على

پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده و چون

فطرتها جاودانى است مهر على نيز جاودان است.

نقطه هاى روشن در وجود على بسيار است اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و

تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به او جذبه الهى داده

است.

استاد شهيد مرتضى مطهرى- کتاب جاذبه و دافعه على(ع)

+نوشته شده دریکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:10 توسط نسیم |

كيستم من اي كه در هر روز و شب
مي كني از حق ظهورم را طلب
كيستم من ديدي آيا روي من
يا مشامت حس نموده بوي من
كيستم من غرق احساس مني
ميهمان عمري سر خوان مني
كيستم من لاف عشقم مي زني
نام من بر لوح قلبت مي كني
كيستم من مي كني گه ياد من
گه بسوزاني دل ناشاد من
كيستم من ساعتي بامن خوشي
ساعتي با نفس و اهريمن خوشي
كيستم من قدر من نشناختي
آمدي اندر حريمم تاختي
كيستم من اي به حقم ناسپاس
با توام اي هميشه ناسپاس
بارها در غصه ام انداختي
بارها ديدي مرا نشناختي
بارها ديدم كه در هر انجمن
مست ابيات مني ،غافل ز من
بارها ديدم گنه كاري تو
گريه كردم بر تبه كاري تو
بارها جايت خجل گرديده ام
شرمسار و منفعل گرديده ام
بارها با هر گناه و هر بدي
آمدي بر روي من سيلي زدي
بس كنم ديگر من اين گفت و شنود
عقده بود و در گلويم مانده بود
هر چه بود ايام آن دوران گذشت
هر چه كردي، هر چه بودي آن گذشت
حال بيا از نو عمل آغاز كن
باب عشق ديگري باز كن
نيستي تنها تو در فكر فرج
روز و شب ما را بود ذكر فرج
عشق يك سويه يقين باطل بود
اين دل ما هم به تو مايل بود
دوستي باشد اگر، از ميل ماست
مهرورزي از سوي ما ابتداست
ما به تو عشق و محبت داده ايم
ما به تو شوق شهادت داده ايم
ما به تو هجران و وصل آموختيم
ما قباي عشق بهرت دوختيم
ما به قلبت مهر را انداختيم
در دلت شور و صفا انداختيم
ما تو را اول صدايت كرده ايم
ما براي خود جدايت كرده ايم
ما به نام خويش در بستت زديم
داغ عشق خويش بر دستت زديم
ما تو را گريان و خندان مي كنيم
ما تو را مشمول احسان مي كنيم
ما تو را اين سو و آن سو مي بريم
ما تو را با هر بدي هم مي خريم
ما به تو آخر سعادت مي دهيم
بر تو جام شهادت مي دهيم
ما كه هر كاري برايت مي كنيم
در قيامت كي رهايت مي كنيم

+نوشته شده درجمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:0 توسط نسیم |