تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



سلام دوستان

بعد از دو پست كه در مورد خودخواهي و ارتباطش با خداخواهي نوشتم و خواستم بگم كه ما انسانها اگر عاقل هم كه باشيم نه عاشق؛ باز راهمون به خدا ختم ميشه و عقل هم ما رو به سوي خدا حركت ميده، دلم خيلي گرفت  آخه خدا در وجود ماها يه چيزي به اسم فطرت هم گذاشته ، و يك خداگرايي فطري هم در وجودمون هست براي اينكه اعتدال برقرار بشه  تصميم گرفتم دو پست بعدي را از عشق بنويسم و رابطه فطري كه در هر بنده اي وجود داره و اون را به سوي خدا حركت مي ده.

خوب،« حرفهايي از جنس نياز» را كه خوانديد، ممنون از نظراتتون. اميدوارم حوصله كنيد و مطلب ذيل رو هم بخوانيد، راستي  اين دو مطلب رو مخصوص وبلاگ ننوشته ام ، هر نظري كه داشتيد بگيد ولي خداوكيلي نگيد به خانمها نمياد از اين جور مطلب ها بنويسن، بهم برمي خوره ها.

 

وادي زمين

چند صباحي است كه به وادي زمين هجرت كرده ام، و در اينجا سكني گزيده ام. حال در پس اين سالها به لحظه جدايي از تو مي انديشم و خاطراتش را مرور ميكنم:

آن روز در عين ناباوري خود را يافتم كه كوله‌ بار سفر بر دوشم نهادي و دست بر شانه‌ام زدي و زمين را به من نشان دادي ؛ و من به تو گفتم كه تاب دوري تو را ندارم و غربت ديار غريب را تاب نمي آورم ، و تو نشان دادي به من خورشيد تاباني از وجودت را كه بر فراز آن مي درخشيد و نشاني او را به من دادي و مرا به سوي او رهنمون ساختي ، تو خود گفتي كه با من هستي در اين سفر ، ولي من تو را نخواهم ديد مگر باچشم دل ، از تو پرسيدم چگونه است اين كه مي‌گويي  و تو گفتي بر زمين نظر كن كه هر چه در آن است همه از لطف و صنع من است و من در خلقت آن دست گمارده‌ام و از وجود خود به آنچه تو خواهي ديد وجود بخشيدم.

حرفهايت چقدر دلم را گرم كرد ، ولي هنوز مي‌ترسيدم دستت را بر قلبم نهادي و گفتي كه مرا ياد كن كه من در قلب تو نسيمي از وجود خودم را به وديعه گذاشته‌ام ...

 و ديگر وقت رفتن بود و ايستادن جايز نبود ، بايد مي رفتم تا ظرف دلم دريا شود و تو را آنطور كه هستي بشناسم.

گام بر مي داشتم به سوي زمين ، در حالي كه چشمانم مي گريست، تا اينكه خود را در آن تنها يافتم ، از شدت تنهايي باز هم گريستم ، لحظات برايم سنگين بود ، و دوري از تو برايم سخت...

در زمين يافتم فرشته اي را كه از تو رنگ و بويي داشت ، دستش پر مهر بود و لبانش پر اميد ، مثل اينكه پرتوي يود از وجود تو، و اسمش مادر بود، به او انس گرفتم به ياد تو ، و او را دوست داشتم به ياد تو ...

روزها گذشتند و من در امواج پر تلاطم زندگي به سوي ساحل نجات حركت كردم ، و چه هولناك بود امواج بلا و ابتلاء ، كه مرا هر سويي مي كشاند و از تو دور مي ساخت .

و هر وقت كه خود را از تو دور ديدم صدف قلب را به ياد آوردم و از آنچه كه در آن به وديعه گذاشتي نيرو گرفتم، و خود را از پليدي ها رهانيدم، امواج هنوز در تلاطم هستند كه مرا از تو دور كنند و به اعماق نيستي برسانند و من به آسمان مي نگرم تا آن خورشيد تابان كه نشانش را به من داده بودي بيابم، ولي چشمانم ياري نمي‌دهد و زمين سردتر از ان هست كه نور گرم آن خورشيد را به خود بپذيرد و لايق آن باشد.

بايد زمين را دگرگون كرد ،بايد وجود را عاري از سرما كرد ، تا بتوان نور گرم خورشيد را در آن حس كرد.

و حال فقط من هستم و قلبم و دعايم و نگاهم كه به در خواهد ماند.    

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 6:46 توسط نسیم |