|
|
|
سلام دوستان بعد از دو پست كه در مورد خودخواهي و ارتباطش با خداخواهي نوشتم و خواستم بگم كه ما انسانها اگر عاقل هم كه باشيم نه عاشق؛ باز راهمون به خدا ختم ميشه و عقل هم ما رو به سوي خدا حركت ميده، دلم خيلي گرفت آخه خدا در وجود ماها يه چيزي به اسم فطرت هم گذاشته ، و يك خداگرايي فطري هم در وجودمون هست براي اينكه اعتدال برقرار بشه تصميم گرفتم دو پست بعدي را از عشق بنويسم و رابطه فطري كه در هر بنده اي وجود داره و اون را به سوي خدا حركت مي ده. خوب،« حرفهايي از جنس نياز» را كه خوانديد، ممنون از نظراتتون. اميدوارم حوصله كنيد و مطلب ذيل رو هم بخوانيد، راستي اين دو مطلب رو مخصوص وبلاگ ننوشته ام ، هر نظري كه داشتيد بگيد ولي خداوكيلي نگيد به خانمها نمياد از اين جور مطلب ها بنويسن، بهم برمي خوره ها. وادي زمين چند صباحي است كه به وادي زمين هجرت كرده ام، و در اينجا سكني گزيده ام. حال در پس اين سالها به لحظه جدايي از تو مي انديشم و خاطراتش را مرور ميكنم: آن روز در عين ناباوري خود را يافتم كه كوله بار سفر بر دوشم نهادي و دست بر شانهام زدي و زمين را به من نشان دادي ؛ و من به تو گفتم كه تاب دوري تو را ندارم و غربت ديار غريب را تاب نمي آورم ، و تو نشان دادي به من خورشيد تاباني از وجودت را كه بر فراز آن مي درخشيد و نشاني او را به من دادي و مرا به سوي او رهنمون ساختي ، تو خود گفتي كه با من هستي در اين سفر ، ولي من تو را نخواهم ديد مگر باچشم دل ، از تو پرسيدم چگونه است اين كه ميگويي و تو گفتي بر زمين نظر كن كه هر چه در آن است همه از لطف و صنع من است و من در خلقت آن دست گماردهام و از وجود خود به آنچه تو خواهي ديد وجود بخشيدم. حرفهايت چقدر دلم را گرم كرد ، ولي هنوز ميترسيدم دستت را بر قلبم نهادي و گفتي كه مرا ياد كن كه من در قلب تو نسيمي از وجود خودم را به وديعه گذاشتهام ... و ديگر وقت رفتن بود و ايستادن جايز نبود ، بايد مي رفتم تا ظرف دلم دريا شود و تو را آنطور كه هستي بشناسم. گام بر مي داشتم به سوي زمين ، در حالي كه چشمانم مي گريست، تا اينكه خود را در آن تنها يافتم ، از شدت تنهايي باز هم گريستم ، لحظات برايم سنگين بود ، و دوري از تو برايم سخت... در زمين يافتم فرشته اي را كه از تو رنگ و بويي داشت ، دستش پر مهر بود و لبانش پر اميد ، مثل اينكه پرتوي يود از وجود تو، و اسمش مادر بود، به او انس گرفتم به ياد تو ، و او را دوست داشتم به ياد تو ... روزها گذشتند و من در امواج پر تلاطم زندگي به سوي ساحل نجات حركت كردم ، و چه هولناك بود امواج بلا و ابتلاء ، كه مرا هر سويي مي كشاند و از تو دور مي ساخت . و هر وقت كه خود را از تو دور ديدم صدف قلب را به ياد آوردم و از آنچه كه در آن به وديعه گذاشتي نيرو گرفتم، و خود را از پليدي ها رهانيدم، امواج هنوز در تلاطم هستند كه مرا از تو دور كنند و به اعماق نيستي برسانند و من به آسمان مي نگرم تا آن خورشيد تابان كه نشانش را به من داده بودي بيابم، ولي چشمانم ياري نميدهد و زمين سردتر از ان هست كه نور گرم آن خورشيد را به خود بپذيرد و لايق آن باشد. بايد زمين را دگرگون كرد ،بايد وجود را عاري از سرما كرد ، تا بتوان نور گرم خورشيد را در آن حس كرد. و حال فقط من هستم و قلبم و دعايم و نگاهم كه به در خواهد ماند. |
می نویسم به نام او
به یاد تو برای تسلی جان سوخته و دل دیوانه می نویسم از شعله افتاده به پروانه جان غم و اندوه دلِ روحِ یتیم می نویسم به نام او به یاد تو
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
آمار بازدیدها :
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385
حقیقت بسم الله حرفهايي از جنس نياز وادي زمين عشق ، خون ، عطش مهربانتر از پدر منطق شهيد شرط قبولي اعمال مشارطه، مراقبه ، محاسبه ایستگاه خدا لحظه ناب حضور فاطمه (س)، مادر بشریت خدا بود و دیگر هیچ نبود
مبتلا دياموند میر مهر شفق 82 رقص قلم حاج حمید بیقرار ظهور رسول رحمت سرزمين نور رايحه عشق پیام گل سرخ مثل هيچكس عصر ارتباطات علوم ارتباطات كشكول جواني دادگاه رسمي دلتنگی عزیز شناخت جامعه مرکز فرهنگی شهید آوینی امام حسن(ع)؛ سيب خوشبو دير زماني است كه هم صحبت با خاكم من زائربقیع (خادم الحسن ) باران راه علي(ع)، حق است نمی ازیم عشق
monesam khoda پشتيباني كانون وبلاگ نويسان مذهبي
|