تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



دوباره صدایی مرا به سوی تو می خواند و من خسته ام ، خسته از گذر زمان که بدون تو می گذرد.

 خدایا! ظَلَمات گناه چون زنجیری روحم را در بند گرفته است و دعا از لبانم پر نمی گیرد.

 آه ، از این همه ناز و نیاز که در وجودم حبس شده. نمی دانم چه کنم؟ نمی دانم آیا این ناله و فغان از فضای مه آلود گناه ، به سلامت می گذرد ؟ و به سوی تو خواهد رسید؟

 خدایا ! مگر نه اینکه تو اَرحَمَ الراحِمینی ، مگر نه اینکه تو هر نجوایی را می شنوی ؟ پس ای مهربان ، سدّ گناه را از مقابل قاصدکهای دعایم بردار.

 ای که امید به تو مرا امید به زنده بودن است، پس راهم را بگشا ، که راهگشایی چون تو نمی بینم و بخششت را روزیم کنم که رازقی چون تو نمی یابم و ابر رحمتت را بر من بباران ، که اگر چون تویی را نمی یافتم ، در اعماق جهالت خود را به خاک می سپاردم.

 و اینک تویی که من بقای وجود را در وجود تو می بینم و تمام عشق من این است که از توام، و تو مرا برای خود آفریده ای.

و چه زیباست این عشق میان من و تو ، و چه بی انتهاست این دریای فضل و کرم تو، که هر وقت تو را خواندم و از تو خواستم بی درنگ خود را در دریای رحمتت شناور یافتم، که در رحمت تو باز نبود پس سفیر دعا بر لبان من چه می کرد؟

+نوشته شده دریکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:30 توسط نسیم |