تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست

  روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه

 انگشتش را برید،

وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر

 و صلاح شماست.

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد

 و دستور زندانی كردن وزیر را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در

 حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از

 ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بودبه محل

سكونت قبیله ای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان

 بودند،

زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی

 بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست.

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از

 مردان قبیله فریاد كشید«چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید

 در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید.»

به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد

پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه

 میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم

 موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه

 خیر و صلاحی برای تو داشت؟

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه

 در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله

 مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای

 من مفید بود!

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:10 توسط نسیم |

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.

زندگي را تماشا مي كرد.

رفتن و ردپاي آن را.

آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.

جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند

 و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا

 ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند

و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:

بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني.

 دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آوازخوان كنگره هاي خاكي من!

پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي!

و آن كه مي بيند و مي انديشد،

 به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.

اما تو بخوان و هميشه بخوان

كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او

پيغام خداست.

 نويسنده: عرفان نظرآهاري

+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:56 توسط نسیم |

 

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد

 

 

مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد

مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك 

 

 

مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ

 

 

دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض

 

 

نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت

 

 

كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

 

 

خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

 

 

شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى

+نوشته شده دردوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:12 توسط نسیم |