تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



دستهايم رو به آسمان مي گيرم ، چشمهايم حالت التماس مي گيرد و زبانم مي شود سرا پا تقصير

حال چه بگويم...

با چه زباني ! چگونه ؟!

من ... در مقابل او

کتاب دعا را گشودم ،اندکي صفحاتش را ورق زدم و به اين مناجات رسيدم :

بشنو صدایم را

                    بشنو دعایم را آن گاه که بدرگاهت دعا می کنم

                    بشنو صدایم را آن گاه که فریادت می کنم

                    و مرا دریاب آن گاه که تو را می خوانم

خدای من! به سوی تو پناه آوردم و در برابر عظمت وجودت، خود را حقیر و کوچک یافتم و در برابر  تو زاری و التماس می کنم و امیدوارم به آنچه نزد تو هست.

تو خوب می دانی چه در دل دارم و چه می خواهم و در وجودم چه می گذرد.

خدایا! هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شوم ولی کردارم مرا به تو نزدیک نمی کند.

به گناهم اعتراف می کنم و من به خود ستم کرده ام.

خدایا! وای به حال کسی که تو او را نبخشی.

خدایا از خشمت و نزول عذابت به تو پناه می برم، پناهم بده...

خدایا اگر مرا به گناهم بگیری به بخشش و کرمت متوسل می شوم. و اگر مرا به آتش اندازی به اهل آن می گویم که من دوستت داشتم.

الهی! من آمدم به درگاهت و عفو و بخشش ترا می خواهم، اگر من شایسته رحمت تو نیستم ولی تو اهل ببخش کردن هستی.

اگر در اطاعت از تو اعمال و کردارم کم است ولی امیدم به تو بسیار است.

ای بخشنده! عذرخواهی من، عذرخواهی کسی است که بی نیاز از قبول عذر تو نیست.

ای کریمی که گناهکاران از تو معذرت می خواهند، در خواستم را رد نکن و امید و آرزویم را نا امید نکن.خدایا اگر مرا خوار می خواستی ، راهم نمی دادی.

ای پناه من! هر که پناهش تو باشی، بی پناه و درمانده نمی شود.

هر کس به سوی تو گام بردارد، هدایت می شود و کسی که آستان تو را می جوید در پناه توست.

ای مهربان! مرا از گمان و حسن نیتی که به رحمتت دارم نا امید نکن.

                   خدایا! دلی به من ببخش که به تو نزدیکم کند

                    و زبانی که جز صدق و راستی چیزی نگوید

                    و نگاهی که جز زیبایی تو چیزی نبیند

 

برگرفته از مناجات شعبانیه

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:40 توسط نسیم |

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد           دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت           بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

مبعث

پيشواى دهم حضرت امام هادى (عليه السلام)  حقیقت بعثت را چنین بیان می کنند:

«هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بودبه مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حراء مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمين و درياها ، دره‏ها ، دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏خداى آفريننده مى‏افتاد. آن گاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشنترين و نرمترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: «نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدائى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏بزرگ است. خدائى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهائى ياد داد كه نمى‏دانست‏». پيك وحى، رسالت‏ خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله عليه و آله) نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏خردمندترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، به وي اداى احترام مى‏كردند. و مى‏گفت: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏تر و گرامى‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب (عليه السلام) ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانشت على بن ابيطالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله عليها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط  مختلف جهان گشترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پيش خود گفتم: «خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسر عم من است؟ ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت‏برترى خواهد داشت.»

 

  « بحار الانوار» علامه مجلسى - ج 18 ص 205

 

+نوشته شده درشنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:18 توسط نسیم |