تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کردو پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد، کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد،زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است ، مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخر نیست. مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما ، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:3 توسط نسیم |

بهار آمد، بهار آمد، بار شوق و شیدایی

به هر سو ناز و رعنایی ، به هر کو لطف و زیبایی

به گلشن بلبل شیدا ، کند از شوق گل غوغا

که گل از پیر و از برنا ، رباید دل به تنهایی

نسیم آید به غمازی ، که با سنبل کند بازی

چو نرگسهای شیرازی، برد دلها ز شهلایی

بهار و نغمه باران ، سرود رود و جوباران

عروس ناز گلزاران، طرب زا و تماشایی

گلاب دیده شبنم ، چکد بر چهره گل نم نم

شود باغ و چمن خرم، فری بر این فریبایی

گل مینا به طنازی، گل مریم به دمسازی

یکی در عشوه پردازی ، یکی در محفل آرایی

یکی افشان کند سنبل، یکی در رقص با بلبل

یکی ریزد به ساغر مل ، یکی در باده پیمایی

بهار آمد ، که در بستان ، به شادی صائم کاشان

کند زلف غزل افشان، چو آن زلف چلیپایی

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:5 توسط نسیم |