تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



شهيد را نمي شود در منطق افراد معمولي گنجاند ، منطق او بالاتر است ، منطقي است آميخته با منطق عشق از يكطرف ، و منطق اصلاح و مصلح از طرف ديگر . يعني دو منطق را اگر با يكديگر تركيب كنيد : منطق يك مصلح دلسوخته براي اجتماع خودش ، و منطق يك عارف عاشق لقاي پروردگار خودش ، و به تعبير ديگر اگر شور يك عارف عاشق پروردگار را با منطق يك نفر مصلح ، با همديگر تركيب بكنيد از آنها " منطق شهيد " در مي آيد ، شايد اين تعبير هم نارسا باشد . لهذا مي بينيم ، وقتيكه ابا عبدالله ( ع ) مي خواهد بطرف كوفه بيايد ، عقلاي قوم ، ايشان را منع ميكنند ، مي گويند

آقا اين كار منطقي نيست ، و راست هم مي گفتند ، منطقي نبود ، با منطق آنها كه منطق يك انسان عادي معمولي است كه بر محور مصالح و منافع خودش فكر ميكند و منطق منفعت و منطق سياست است ، آمدن ابا عبدالله منطقي نبود ، امام حسين يك منطق بالاتري دارد ، منطق او منطق شهيد است ، منطق شهيد مافوق منطق افراد عادي است . " عبدالله بن عباس " و " محمد بن حنيفه " آدمهاي كوچكي نبودند ، اينها افراد سياستمدار روشن بيني بودند و از نظر منطق آنها يعني از نظر منطق سياست و منفعت ، از نظر منطق هوشياري بر اساس منافع فردي و پيروزي شخصي بر رقيبان ، واقعا هم آمدن ابا عبدالله محكوم بود .

ابن عباس يك راه سياسي زير كانه اي پيشنهاد كرد از نوع همان راهها كه معمولا افراد زيرك كه مردم را وسيله قرار مي دهند عمل مي كنند . و آن اينكه مردم را جلو مي اندازند و خودشان عقب مي ايستند ، اگر مردم پيش بردند ، آنها از نتيجه عمل مردم بهره مند مي شوند و اگر شكست خوردند آنها زياني نبرده اند . گفت مردم كوفه به شما نوشته اند كه ما آماده نصرت تو هستيم . شما بنويسيد به مردم كوفه ، كه عمال يزيد را از آنجا بيرون كنند و وضع آنجا را آرام نمايند ، ( بگير و ببيند و بده بدست من پهلوان ) ! يكي از دو كار خواهد شد : يا اين كار را مي كنند ، يا نمي كنند ، اگر اينكار را كردند ،

شما راحت مي رويد و كارها را در دست مي گيريد و اگر اينكار را نكردند به محظوري گرفتار نشده ايد . اعتنا نكرد به اين حرف ، گفت من ميروم ، گفت كشته ميشوي ، گفت كشته شدم كه شدم ، گفت آدميكه ميرود و كشته مي شود ، زن و بچه با خودش نمي برد ، فرمود زن و بچه را هم بايد با خودم ببرم . آري منطق شهيد منطق ديگري است ، منطق شهيد ، منطق سوختن و روشن كردن است ، منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه براي احياي جامعه است .

منطق دميدن روح به اندام مرده ارزشهاي انساني است . منطق حماسه آفريني است . منطق دورنگري بلكه بسيار دورنگري است . اينكه هاله اي از قدس دور كلمه " شهيد " را فراگرفته است و اين كلمه در ميان همه كلمات عظيم وفخيم و مقدس ، وضع ديگري دارد براي همين جهت است . اگر بگويم قهرمان ، ما فوق قهرمان است ، بگويم مصلح ما فوق مصلح است ، هر چه بخواهم بگويم ما فوق اينهاست . " شهيد " ، " شهيد " ، كلمه ديگري جاي اين كلمه را هرگز نمي گيرد و نمي تواند بگيرد .

برگرفته از كتاب قيام وانقلاب مهدي(عج) – شهيد مطهري

+نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:21 توسط نسیم |

كيستم من اي كه در هر روز و شب
مي كني از حق ظهورم را طلب
كيستم من ديدي آيا روي من
يا مشامت حس نموده بوي من
كيستم من غرق احساس مني
ميهمان عمري سر خوان مني
كيستم من لاف عشقم مي زني
نام من بر لوح قلبت مي كني
كيستم من مي كني گه ياد من
گه بسوزاني دل ناشاد من
كيستم من ساعتي بامن خوشي
ساعتي با نفس و اهريمن خوشي
كيستم من قدر من نشناختي
آمدي اندر حريمم تاختي
كيستم من اي به حقم ناسپاس
با توام اي هميشه ناسپاس
بارها در غصه ام انداختي
بارها ديدي مرا نشناختي
بارها ديدم كه در هر انجمن
مست ابيات مني ،غافل ز من
بارها ديدم گنه كاري تو
گريه كردم بر تبه كاري تو
بارها جايت خجل گرديده ام
شرمسار و منفعل گرديده ام
بارها با هر گناه و هر بدي
آمدي بر روي من سيلي زدي
بس كنم ديگر من اين گفت و شنود
عقده بود و در گلويم مانده بود
هر چه بود ايام آن دوران گذشت
هر چه كردي، هر چه بودي آن گذشت
حال بيا از نو عمل آغاز كن
باب عشق ديگري باز كن
نيستي تنها تو در فكر فرج
روز و شب ما را بود ذكر فرج
عشق يك سويه يقين باطل بود
اين دل ما هم به تو مايل بود
دوستي باشد اگر، از ميل ماست
مهرورزي از سوي ما ابتداست
ما به تو عشق و محبت داده ايم
ما به تو شوق شهادت داده ايم
ما به تو هجران و وصل آموختيم
ما قباي عشق بهرت دوختيم
ما به قلبت مهر را انداختيم
در دلت شور و صفا انداختيم
ما تو را اول صدايت كرده ايم
ما براي خود جدايت كرده ايم
ما به نام خويش در بستت زديم
داغ عشق خويش بر دستت زديم
ما تو را گريان و خندان مي كنيم
ما تو را مشمول احسان مي كنيم
ما تو را اين سو و آن سو مي بريم
ما تو را با هر بدي هم مي خريم
ما به تو آخر سعادت مي دهيم
بر تو جام شهادت مي دهيم
ما كه هر كاري برايت مي كنيم
در قيامت كي رهايت مي كنيم

+نوشته شده درجمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:0 توسط نسیم |

سلام

از وقتي كه وبلاگ نويسي را شروع كردم، برادر و خواهران وبلاگي چون شما پيدا كردم، هر كدام از شما عزيزان با افكار عقايد و انديشه هاي بنده آشنا شديد .نظرات و اعتقادات خود را بيان كرديد ، از انتقاداتتون كمال استفاده را كردم، نظراتتون به مطالب بعدي وبلاگم جهت داد.

مي خواستم بگم اگه شما دوستان در مورد دلنوشته هاي بنده خيلي لطف داشتيد و به نظرتون دلنشين بود بخاطر فطرت پاك خودتون هست.

حاج آقا دولابي مطلب زيبايي را در مورد ارتباط مؤمنين با يكديگر دارند كه بنده اين مطلب را در رابطه خودم با شما دقيقا حس كردم .حاج آقا دولابي چنين فرمودند:

مؤمن نظرگاه خداست، نظرگاه انبياء و اولياست. مؤمن ، مؤمنين را دوست دارد.بنده و شما همديگر را مي بينيم شما با حسن ظن خود ،مرا نگاه مي كني.من براي شما آيينه مي شوم ،مي بيني بدك آدمي نيست. مي نشيني حرفش را گوش مي دهي. من هم اگر خدا نصيب كند و با همان ديد تميز، شما را نگاه كنم خواهم ديد كه عجب مردم خوبي هستيد،پاك و پاكيزه و قشنگ.من در واقع به خودم احترام گذاشتم .شمايي را كه مي بينم ،آيينه ي خودم هستيد. مؤمن به خودش احترام مي گذارد.آيا به خودش كه نور است احترام نگذارد؟

هر جا كه با دلت دوست داري ،خودت را دوست داري.عكس خودت در آنجاست ،دوستش داري.يك برادر با وفا و با صفا داري و با چشم پاك خودت داري او را مي بيني، آن برادر برايت آيينه است.شما هم براي او آيينه اي.اهل نور به آيينه احترام مي گذارند.

فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ، خوبي مي كني به خودت برمي گردد.حتي وقتي دست كسي را مي گيري ،خدا مرحمت مي كند و نگاه مي كني كه به خودت خوبي كرده اي. وقتي او را مي بيني كه نمي تواند بلند شود خودت بوده اي كه نمي توانستي بلند شوي . دستش را مي گيري و بلند مي شود ، راحت مي شوي.

+نوشته شده درچهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:4 توسط نسیم |