تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزان ها ، اگر بهار تویی ؟



دلم ز هرچه غیر تو بود ، خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی



شهاب زود گذر ، لحظه های بوالهوسی است

ستاره یی که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک ز آن همه دشمن؟ که دوستدار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی


+نوشته شده دریکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:4 توسط نسیم |

 
دیروز از هرچه بود گذشتیم، امروز از هر چه بودیم؛
 
آنجا پشت خاکریز بودیم، اینجا در پناه میز؛
 
ديروز دنبال گمنامی بودیم، امروز مواظبیم ناممان گم نشود؛
 
جبهه بوی ایمان می داد، اینجا ایمانمان بو میدهد؛
 
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم؛
 
بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم؛
 
شهید شوشتری
 
+نوشته شده درچهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 15:32 توسط نسیم |

 امام علی (ع) : سه چیزند که هرکس بر آن ها مواظبت نماید خوشبخت

 شود: چون نعمتی بر تو آشکار گشت خدا را سپاس گوی و چون تاخیری

 در روزیت پدید آمد استغفار نما و چون با مشکل و سختی مواجه گشتی

 بسیار بگوی : "لا حول و لا قوة الا بالله"

+نوشته شده درسه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:12 توسط نسیم |

یک روز جمعه می شود

         آن جمعه که تو می آیی

          یک روز شب تمام می شود

          یک صبح جمعه می آید

            که شب نمی شود

         یک روز 

              یک جمعه

                  یک صبح

                      بهار می آید

                  بهاری که خزان نخواهد شد

             آن روز سرما برای همیشه، خواهد مرد

    

     یک روز 

              یک جمعه

                  یک صبح

                   آن روز نسیم فریاد خواهد زد

                       غنچه خنده خواهد کرد

                  خاک، بوسه بر گامهایت خواهد زد

                   و ستاره ها به زمین خواهند آمد

 

     یک روز 

          یک جمعه 

                 یک صبح

                    دوست دارم آن روز، باشم

                                     مثل ستاره

                                      مثل خاک

                                      مثل غنچه

                                      مثل نسیم
       
                         چقدر زیباست

                                      ستاره بودن در چشمانت

                                     خاک بودن زیر گامهایت

                                    غنچه بودن در دستانت

                                   نسیم بودن در ساحل نگاهت
 
    یک روز

       یک جمعه

            یک صبح

               چقدر دوست دارم آن روز را

                         آن روز تو را خواهم دید

                         به اندازه تمام روزهایی که ندیدمت

                         شاد خواهم شد

                          به اندازه تمام غم هایم

                          خنده خواهم کرد

                          به اندازه تمام اشکهایم


     یک روز

         یک جمعه

               یک صبح

                    آن روز زنده خواهم شد

                          نور خواهم خورد

                            رشد خواهم یافت

                              و  پرواز خواهم کرد ...


   یک روز

       یک جمعه

             یک صبح

                 تو می آیی

                و من در انتظارت زنده خواهم ماند ...

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 9:37 توسط نسیم |

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:
" من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت:" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت:
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت:" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:
" تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت:" این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد:
" من با تو می مانم، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف: زن چهارم که بدن ماست.
مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست.
هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.
هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست.
غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
+نوشته شده دریکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:44 توسط نسیم |

یاس یعنی بوی دل بوی بهشت


یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت


یاس یعنی کمترین عمرِ جهان


یاس یعنی مادرِ صاحب زمان


یاس یعنی کوچه و آه و شرر


یک گل و یک غنچه با هم پشتِ در


یاس یعنی قوتِ دستِ علی


همدم رازِ دل و هستِ علی


یاس یعنی خانه داری نوجوان


مادری افتاده حال و نیمه جان


یاس یعنی شانه بر موی حجاب


ناله در بیداری و در وقت خواب


یاس یعنی حیدر و غسل و کفن


اشکِ چشمِ زینب و آه حسن


یاس یعنی یا حسینِ زیرِ لب


بوسه بر زیر گلویی نیمه شب


یاس یعنی انتقام از عاملین


سیلی محکم به روی قاتلین


یاس یعنی مهدی و وقتِ ظهور


انتقام از غاصبین پر غرور


یاس یعنی ما مدینه می‌رویم


با امیرِ بی‌قرینه می‌رویم

+نوشته شده دریکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:13 توسط نسیم |

روزی به خدا شکایت کردم که
چرا من پیشرفت نمیکنم دیگر امیدی ندارم میخواهم خودکشی کنم؟!
ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :
آیا درخت بامبو وسرخس را دیده ای؟؟؟
گفتم:بله دیده ام…
خدا گفت:موقعیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم …
خیلی زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را گرفت
اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع امید نکردم
در دومین سال سرخسهابیشتر رشد كردند اما از بامبو خبری نبود.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد…
و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.
آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد!!!
آیا میدانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی
در حقیقت ریشه هایت را مستحكم میساختی ؟؟؟!!!
زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد . ناامید نشو !

+نوشته شده درشنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9:1 توسط نسیم |

يك مسافر خسته وارد مسجد نبوي «ص» شد و مستيقمآ به نزد رسول اكرم رفت و نزدش نشست. از او پرسيده شد كه ازكجا آمده ومقصدش چيست؟ درجواب گفت كه از راه دوري آمده و سوالاتي دارد كه از پيامبرخدا «ص» جوابش را ميخواهد......
• اعرابي: نميخواهم در نامه اعمالم چيزي از عذاب نوشته شود.
پيامبر اسلام «ص»: به پدر ومادرت نيكي كن.
.
• اعرابي: ميخواهم نزد مردم به عنوان يك شخص امين شناخته شوم.
پيامبر اسلام «ص»: همواره ازخداوند بترس...

• اعرابي: ميخواهم ازمحبان درگاه خداوند«ج» باشم.
پيامبر اسلام «ص»: تلاوت قرآن پاك راهرصبح وشام فراموش مكن...

• اعرابي: ميخواهم قلبم همواره روشن ومنورباشد.
پيامبر اسلام «ص»: هرگز مرگ را فراموش مكن...

• اعرابي: ميخواهم همواره درسايه رحمت خداوند باشم.
پيامبر اسلام «ص»: باخلق خدا به نيكوئي رفتاركن...

• اعرابي: ميخواهم ازگزند دشمنانم درامان باشم.
پيامبر اسلام «ص»: هميشه به خداوند توكل كن....

• اعرابي: نميخواهم ديگران حقيرم كنند.
پيامبر اسلام «ص»: مراقب رفتارت با ديگران باش.

• اعرابي: ميخواهم زندگي طولاني داشته باشم.
پيامبر اسلام «ص»: هرگز صله رحم را قطع مكن.

• اعرابي: ميخواهم رزقم فراخ گردد.
پيامبر اسلام «ص»: هميشه با وضوء باش.

• اعرابي: ميخواهم عذاب قبرازمن دورگردد.
پيامبراسلام: همواره لباس خودرا پاك نگهدار.

• اعرابي: ميخواهم ازعذاب دوزخ درامان باشم.
پيامبر اسلام «ص»: چشم وزبانت را نگهدار دار.

• اعرابي: چه كنم تاگناهانم بخشيده شود؟
پيامبر اسلام «ص»: هميشه ازخداوند برگناهانت مغفرت بخواه و دربرابرش متواضع وخاشع باش.

• اعرابي: ميخواهم همواره مورد احترام مردم قرارگيرم.
پيامبر اسلام «ص»: هيچگاه دست نياز بسوي مردم درازمكن.

• اعرابي: ميخواهم شرافتمندانه زندگي كنم.
پيامبر اسلام «ص»: هيچگاه شخصي را توهين و تمسخر مكن و ديگران را به ديده حقارت منگر.

• اعرابي: نميخواهم قبر مرا درخود بفشارد.
پيامبر اسلام «ص»: برتلاوت سوره مباركه«الملك» مداومت كن.

• اعرابي: ميخواهم ثروتم افزون گردد.
پيامبراسلام: برتلاوت سوره مباركه«واقعه»درشب مداومت كن.

• اعرابي: ميخواهم درروز رستاخيز درسايه رحمت خداوند بوده و ايمن باشم.
پيامبر اسلام «ص»: ذكرخداوند«ج»را درشبانگاه فراموش مكن.

• اعرابي: ميخواهم درنماز كاملا باخشوع و خضوع باشم.
پيامبر اسلام «ص»: هميشه در وضوء گرفتن توجه و دقت داشته باش.

+نوشته شده درسه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:48 توسط نسیم |

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند   

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:23 توسط نسیم |

رفتگان برگردند و نیامدگان شتاب کنند ! در این نقطه تاریخ و در آبگیر آرزوی رسول اللّه‏ صلی الله علیه و آله  ، آینده اسلام رقم می‏ خورد . این آبگیر خشک ، مادر دریاهاست و استسقای عشق را چاره‏ای جز غدیر نیست .
اینجا بایستید و آه بکشید و بخندید و پای بکوبید و گریه کنید ؛ زندگی فاصله گریه و خنده است و اینجا خنده ‏ها و گریه ‏های تاریخ رقم می‏ خورد .
شادی امروز ، آی ه‏ای برای فرداست . جشن غدیر ، فریاد غربت علی است ؛ فریاد حقانیت فاطمه .
اینجا آینده اسلام رقم زده می شود .
بشتابید ! زود ، دیر می شود ، اگر نفروشید دل را و نخرید ولای علی را ، دچار سقیفه می ‏شوید .
بشتابید ! دروازه بهشت اینجا باز می شود . بشتابید تا غدیر تمام نشده .

**********

گفت برخیز که از یار سفیر آمده است‏
به چراغانى صحراى غدیر آمده است
 
موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و على چهره تابان غدیر است امروز
 
بیعت شیشه ‏اى و آهن پیمان شکنى‏
داد از بیعت آبستن پیمان شکنى !
 
پس از آن بیعت پر شور على تنها ماند
و وصایاى نبى در دل صحرا جا ماند
 
موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و على چهره تابان غدیر است هنوز
 
" ناصر شعار ابوذرى "

+نوشته شده درسه شنبه دوم آذر 1389ساعت 15:51 توسط نسیم |

خدایا! توانگران، از نیروی تو توانگری دارند؛ پس بر محمد و خاندانش درود فرست و خود، ما را توانگر ساز.

بخشندگان، از فراوانی بخشش تو می بخشند؛ پس بر محمد و خاندانش درود فرست و خود، به ما بخشش کن.

هدایت یافتگان، در پرتو نور تو هدایت می یابند؛ پس بر محمد و خاندانش درود فرست و خود، ما را هدایت فرما.

خدایا! هر کس که تو یاورش باشی، یاری نکردن دیگران، زیانش ندهد و هر کس که تو عطایش بخشی، تنگ چشمی دیگران، از او نکاهد و هر کس هدایتش به دست باشد، فریب گمراهان، پای او را نلغزاند.

خدایا! بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را به عزت خویش، از گزند بندگانت در امان دار و با بخشش خود، از غیر خودت بی نیاز گردان و در پرتو هدایت خویش، ما را به راه حق انداز.

صحیفه سجادیه، دعای پنجم، .

ترجمه محمدمهدی رضایی

+نوشته شده دریکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 13:26 توسط نسیم |

تحقيقات كاملي در مورد موضوع شق القمر صورت گرفته كه به وقوع پيوستن آن را انكار مي كند و كذب بودن دو نيمه شدن ماه را كه در اينترنت به طور گسترده منتشر شده (و من هم متاسفانه به اندازه يك پست در اين مورد سهيم شدم) را كاملا شرح مي دهد. براي مطالعه اين تحقيق كه با عنوان "هشت دلیل بر انکار معجزه ی «شق القمر» پیامبر" است لينك زير را كليك نماييد:

http://www.askquran.ir/showthread.php?t=15682

با تشكر از اكبر آقا از خوانندگان وبلاگ كه در اين خصوص راهنمايي كردند 

+نوشته شده دردوشنبه سوم آبان 1389ساعت 16:0 توسط نسیم |