تبليغاتX
:: نسیم شمال ::  



جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.

زندگي را تماشا مي كرد.

رفتن و ردپاي آن را.

آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.

جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند

 و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا

 ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند

و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:

بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني.

 دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آوازخوان كنگره هاي خاكي من!

پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي!

و آن كه مي بيند و مي انديشد،

 به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.

اما تو بخوان و هميشه بخوان

كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او

پيغام خداست.

 نويسنده: عرفان نظرآهاري

+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:56 توسط نسیم |

 

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد

 

 

مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد

مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك 

 

 

مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ

 

 

دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض

 

 

نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت

 

 

كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

 

 

خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

 

 

شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى

+نوشته شده دردوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:12 توسط نسیم |

خدايا! به من وظيفه‌اي دادي که خودت آن را بهتر از من انجام مي‌دهي. قدرت تو براي

 اين کار و تسلطتت بر من، بيشتر از قدرت من است؛ پس خودت کاري کن كه من،

اين وظيفه را جوري انجام بدهم که تو را راضي مي‌کند. هم تو راضي باشي، هم من

 سلامت بمانم.

خدايا! من طاقت سختي زياد ندارم و براي بلاهاي تلخ، خيلي صبور نيستم. خودت

به تنهايي، آرزوي مرا برآورده کن و هواي مرا داشته باش. حواست به من باشد.

 در همه کارهايم، هواي مرا داشته باش؛ چون اگر بسپاري دست خودم، درمانده

مي‌شوم و همان کاري را نمي‌کنم که مصلحتم باشد.

خدايا! کاري کن در همه احوالات، محفوظ و پوشيده باشم؛ دست نيافتني باشم؛

 در پناه و امان باشم. اين کاري که گذاشته‌اي برعهده من که براي بندگانت انجام

بدهم، خودت هم کمکم کن در آن موفق بشوم. اگر بدنم براي اين وظيفه، ضعيف

است؛ اگر به اندازه کافي قدرت ندارم؛ اگر جان و رمقم به اين کار نمي‌رسد، تو

 خودت من را در اين کار، موفق کن.

صحيفه سجاديه، دعاي بيست و دوم، ترجمه فاطمه شهيدي.

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:26 توسط نسیم |

 

به ياد روزهايي كه زندگي به سادگي نوشتن سيب بود

 سيب من گم شد حالا من هستم و حل معادلات چند مجهوله زندگی


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:34 توسط نسیم |


خدایا !

 کمکم کن اگر کسي با من ناراستي ميکند، من با او راستي کنم. اگر کسي

رهايم ميکند، من به او خوبي کنم. اگر از يکي کمکي خواستم و نکرد، وقتي

 او سراغ من آمد، من بخشنده باشم. اگر يکي قهر ميکند، من پيشش بروم.

 کمکم کن اگر يکي پيش ديگران بديهايم را ميگويد، همه جا خوبي‌اش را بگويم

و اگر يکي به من خوبي ميکند، درست تشکر کنم و اگر بدي هم ميکند، فراموش

کنم.

خدايا! کمکم کن موقع فرو بردن عصبانيتم؛ موقع آشتي دادن مردم، موقع دوست

 کردن آدم‌هايي که از هم دورند، موقع پنهان کردن بديهاي ديگران، موقع مهرباني،

موقع فروتني و موقع خوش‌رويي، به قشنگي بندههاي خوبت باشم؛ به زيبايي آنها

باشم که از تو حساب ميبرند.


صحيفه سجاديه، دعای بيستم. ترجمه فاطمه شهیدی

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط نسیم |

روزها چه مهربان لبخند می زنند و چه با ناز می گذرند، گویی فخر می فروشند

 چه خجسته و مبارک اند به نام یوسف! به نام یوسف زهرا

این روزها با هر تنفس می توان عشق را به ذرات وجود بخشید و روح را پرواز داد

 این روزها چه مبارک اند به نام پدری به وسعت زمان!

 

 ای مهر، ای پدر مهربان!

ای عشق، ای پدر عشق!

ای ماه، ای پدر مثل ماه!

تو را دوست دارم به خاطر همه خوبیها. به خاطر همه خوبیها که از جانب توست

تو را دوست دارم به خاطر همه مهربانی ها که از خورشید وجود تو بر قلبها می تابد

ای بزرگ! ای عزیز!

 تو از هر دوستی دوست داشتنی تر هستی،

از هر زیبایی زیباتر. از هر مادری مهربانتر. از هر پدری دلسوزتر

تو پدر عشقی و از هر عشق بالاتر و برتری

 

 ای بزرگ! ای پدر!

 می دانم که خواستن از سر نیاز است و من در اوج نیاز. مثل همه انسانها عاشقم و خواستار. خواستار همه خوبیها، همه عشق ها و همه زیباییها

همه این نیازها که در انسان اوج می گیرد خبر از رازی می دهد که از گذشته نشأت گرفته است

گذشته ای که در اوج نعمت بوده ، در اوج لذت، در اوج تمتع از ذات خوبیها و منشاء عشق ها و زیباییها

گذشته ای که طعم هم جواری با اله را چشیده ایم

همه این نیازها از سر آن راز است آن طعمی که هنوز در گوشه هایی از عمق روح باقی مانده

 

 و تو ای مهربان!

در این دنیای پر از نیاز، مثل آن راز ناشناخته ای. مثل یک عشق گمشده! مثل آن خورشید در آسمان رویایی که روزگاری بر ما تابید

 

 ای مولا! ای سرور!

تو خورشید زمانی و صاحب زمین. تو نوری که همه دنیا از تو روشن است تمام جهان از هوای تو نفس می کشد

تمام زمین از گام های تو پابرجاست. خورشید به خاطر تو می تابد. فضا از نسیم وجود تو در نظم است

همه چیز از وجود تو پابرجاست. تو راز حیاتی و سِر خلقت!

 

ای تمام عشق!

تمام نیازها در طلب توست ، چه بدانیم و چه ندانیم ،چه بخواهیم و چه نخواهیم

 کلمات از زیبایی تو در هلاک اند و در وصف تو عاجز

ولی شعله عشق در دل فروزان و زمزمه عشق بر لب ماندگار :

تو ای عشق و ای تمام وجودم    تو بود و نبودم     فدای رخ تو همه عالم .......
 
 
+نوشته شده دریکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:26 توسط نسیم |

رمز محبت را هنوز كسى كشف نكرده است، يعنى نمى توان آن را فرموله كرد و

گفت اگر چنين شد چنان مى شود و اگر چنان شد چنين مى شود، ولى البته رمزى

دارد. چيزى در محبوب هست كه براى محب از نظر زيبايى خيره كننده است و او را

به سوى خود مى كشد. جاذبه و محبت در درجات بالا«عشق »ناميده مى شود.

على محبوب دلها و معشوق انسانهاست، چرا؟و در چه جهت؟ فوق العادگى على

در چيست كه عشقها را بر انگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات

 جاودانى گرفته است و براى هميشه زنده است؟

چرا دلها همه خود را با او آشنا مى بينند و اصلاً او را مرده احساس نمى كنند بلكه

زنده مى يابند؟

مسلماً ملاك دوستى او جسم او نيست، زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما

آن را احساس نكرده ايم و باز محبت على از نوع قهرمان دوستى كه در همه ملتها

وجود دارد، نيست. هم اشتباه است كه بگوييم محبت على از راه محبت فضيلتهاى

 اخلاقى و انسانى است و حب على حب انسانيت است. درست است على مظهر

 انسان كامل بود و درست است كه انسان نمونه هاى عالى انسانيت را دوست

مى دارد اما اگر على همه اين فضايل انسانى را كه داشت، مى داشت: آن حكمت

 و آن علم، آن فداكاريها و از خود گذشتگى ها، آن تواضع و فروتنى، آن ادب، آن

مهربانى و عطوفت، آن ضعيف[نوازى]، آن عدالت، آن آزادگى و آزاديخواهى، آن

احترام به انسان، آن ايثار، آن شجاعت، آن مروت و مردانگى نسبت به دشمن و

 به قول مولوى:

در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى؟

آن سخا و جود و كرم و... اگر على همه اينها را كه داشت، مى داشت اما رنگ الهى

 نمى داشت، مسلماً اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبت خيز است نبود.

على از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در

اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگى دارد و چون على را آيت بزرگ حق و

مظهر صفات حق مى يابند به او عشق مى ورزند. در حقيقت پشتوانه عشق على

پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده و چون

فطرتها جاودانى است مهر على نيز جاودان است.

نقطه هاى روشن در وجود على بسيار است اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و

تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به او جذبه الهى داده

است.

استاد شهيد مرتضى مطهرى- کتاب جاذبه و دافعه على(ع)

+نوشته شده دریکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:10 توسط نسیم |